نگاهِ آفتاب

من آنِ توام، مرا به من باز مده! سید ماجد غروی

«آن آدم‌‏های بی‌روح و غیر‌انسان یاوۀ محض چنان عاری از احساس نیاز به تنهایی هستند که درست مثل گونه‌ای از پرندگان اجتماعی، یعنی مرغ عشق به محض آنکه لحظه‌ای تنها بمانند، می‌میرند. این آدم‏ها نیازمند همهمۀ آرامش‌بخش اجتماع هستند تا اصلاً بتوانند بخورند، بنوشند، بخوانند، دعا کنند، عاشق شوند و ...» (بیماری به سوی مرگ: 76)

 

کی‌یرکگور با نگاهی که به فلسفۀ تنهایی دارد به ما می‌گوید: از دیگران بگریز تا خودت را بیابی. این اندیشۀ اگزیستانسیالیستی در دوران جدید به نوعی گفتمان «خودیاری» فروکاسته شده که مرتب در گوش ما می‌خواند که «خودت را بشناس» و «خودت باش» تا در زندگی «موفق» شوی.

 

مولانا به‌جای توصیه‌هایی از این دست ما را به درک عمیق‌تری از «تنهایی» فرامی‌خواند؛ زیرا در نگرش وی آفت من برای خودم دستِ‌کمی از آفات دیگران ندارد.

 

این نگرش مولانا نه‌تنها به‌مثابه یک معرفت باطنی، بلکه برای زندگی روزمرۀ ما نیز بسیار راهگشاست، زیرا در جهانی زندگی می‌کنیم که تحقق تنهایی به معنای قدیم آن دیگر تقریباً امکان‌پذیر نیست و به تفسیری تازه از «تنهایی» نیازمندیم. آموزه‌های غنی مولانا می‌تواند این مفهوم رنگ‌باخته را دیگربار در زندگی ما زنده کند.

 

یکی از بزرگ‏ترین مدعاهای مولانا خطاب به ما این است: تو به هر تصویری از خودت برسی و بگویی «من این هستم»، من به الله قسم می‏خورم که تو آن نیستی. چرا؟ چون به‌ محض اینکه تنها می‌شوی و معیارهای سنجش دیگران کم‏رنگ می‌شود، تا حلق در غم و اندیشه فرومی‌روی؛ یعنی همان چیزی هم که فکر می‌کردی خودت هستی، میراث سنجش خودت در نسبت با دیگران بود:

 

تو به هر صورت که آیی بیستی/ که منم این و الله آن تو نیستی

یک زمان تنها بمانی تو ز خلق/ در غم و اندیشه مانی تا به حلق

 

پس صرف تنهایی از خلق و گریختن به خلوت خویش، راهگشای ما نیست. چون به هر تصوری از خودمان برسیم، میراث دیگران است. این پیکاری است که همیشه در آن می‌بازیم، چون هرچقدر احساس کنیم در خلوت خودمان با خودمان تنها هستیم، شناخت مرز اینکه کدام‌یک از چیزهایی که بر ذهن و ضمیر ما می‌گذرد فی‏‌الواقع خودمان هستیم، میسر نیست.

 

ای تو در پیكار خود را باخته/ دیگری را تو ز خود نشناخته

 

این مطلب را در شمارۀ دوم نگاه آفتاب، بخش حکمت بخوانید.

 

 

No Internet Connection