نگاهِ آفتاب

شیرینی‌های خسرو خوبان؛ نورالدین میرفخرایی

هفدهم مهرماه نودونه استاد محمدرضا شجریان از معبر دنیا عبور کرد تا نوایش را از این پس در بهشت برین و در جوار بزرگان ادب ایران­‌زمین که عمری را در عشق به آن­‌ها سپری کرد، سر دهد. شگفتا هیچ­گاه از فردوسی نخواند و در آخر فردوسی او را سوی خود خواند.

 

با رفتن خسرو خراسانی خسارت بزرگی به ساحت فرهنگ و هنر ایران­‌زمین وارد شد. شجریان در دل و جان ما جا داشت. هرقدر دیر می‌­رفت، بازهم زود بود. در این روزهای طاقت­‌شکن حال بسیاری از ایرانیان در فرقت جانان خود این بیت صائب است:

 

به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام/ دل ترا می­‌طلبد دیده ترا می­‌جوید

 

چند روز پیش که خونین­‌دل از فراقش به شاهکار ماندگار و آواز جادویی او در «سرّ عشق» می­‌اندیشیدم، انگار سروشی از غیب در گوشم نجوا کرد که دل قوی دار شجر ایران زنده جاوید است. قلم برداشتم و به یادش سرودم:

 

نه من غروب عمر تو باور نمی­‌کنم/ خاک از عزای مرگ تو بر سر نمی‌­کنم

هرگز نمیرد آنکه شد آگه ز سرّ عشق/ "گفتم کنایتیّ و مکرّر نمی­‌کنم"

 

آخرین ملاقات من و ایشان در چهارشنبه سی‌­ام دی­‌ماه نودوچهار بود. چند ماه قبل از آن اشعاری تنیده ز دل و بافته ز جان در عشق به او سروده بودم. بالاخره انتظار سرآمد. دیدار شد میسر و بوس و کنار هم. در آن شب فراموش‌­نشدنی دقایقی در تقدیر از نیم قرن مجاهدت هنری او سخن گفتم و تابلوی اشعارم را به ایشان تقدیم کردم. بعدها در تماسی تلفنی دریافتم آن را در اطاق­‌خوابش نصب کرده است.

 

می­‌کند بی­‌تابی اندر کف قلم

تا نگارد شرح عشق آن صنم

با نوایش دین و دل از من ربود

بنده‌­اش شد هرکه آوایش شنود

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

چون تو دلداری به عالم یار نیست

تو ز مادر زاده‌­ای آوازخوان

باشد این لطف خدایت بی­‌گمان

 

متن کامل این نوشته و شعر را در شماره دوم نگاه آفتاب بخش هفت اقلیم بخوانید.

 

 

No Internet Connection