نگاهِ آفتاب

داستان‌نامه‌های مرگ؛ ایرج شهبازی

برخی از افراد اندیشه‌هایی محدود دارند و به‌آسانی می‌توان بر نظام فکری آن‌ها اشراف و احاطه پیدا کرد و اندیشه‌های محوریشان را بازشناخت، اما کسانی هستند که هم گسترۀ اندیشه‌های آن‌ها حیرت‌آور است و هم ژرفای اندیشه‌هایشان. اشراف بر اندیشه‌های چنین کسانی و تشخیص مهم‌ترین اصول فکری آن‌ها کاری بس دشوار است. برخی از این بزرگان، مانند مولانا، آن مجموعۀ گسترده و عمیق اندیشه‌ها را نه با زبان روشن و زودیاب علمی یا فلسفی، بلکه با زبان تأویل‌پذیر و مبهم هنری، بیان و تبیین کرده‌اند و این خود، دشواری کار را صدچندان می‌کند؛ بنابر این ملاحظات تشخیص مهم‌ترین موضوع و داستان مثنوی واقعاً کاری بس دشوار است.

 

با وجود این دشواری‌ها، می‌توان گفت مهم‌ترین دغدغۀ مولانا فنای در حق و یگانه شدن با اوست و او مهم‌ترین راه برای دستیابی به این هدف والا را مرگ پیش از مرگ می‌داند؛ از این رو اصل مهم‌تری که در مرکز نظام عرفانی مولانا قرار دارد، همانا اصل «مرگ پیش از مرگ» است.

 

مولانا‌ در ‌دفتر ‌ششم‌ بيش ‌از ‌ديگر ‌دفترهای ‌مثنوی ‌به‌ مسأله‌ «مرگ ‌پيش ‌از ‌مرگ» پرداخته‌ و‌ در‌ اطراف ‌آن‌ داد‌ سخن‌ داده‌ است.‌ چراكه‌ همچنان‌ كه ‌مثنوی ‌به‌ پايان‌ خود ‌نزديک ‌می‌شود،‌ ذهن ‌مولانا‌ بيشتر‌ و ‌بيشتر‌ درگیر‌ مسائلی ‌مانند ‌مرگ ‌پيش ‌از ‌مرگ ‌و ‌فنا ‌و‌ عدم‌ می‌شود. پرسش مهمی که باید بــه آن اشاره کنیم، این است که مولانا چه معنایی از مرگ را به‌عنوان مهم‌ترین اصل سـلوکی خود برگزیده است. قطعاً منظور مولانا از مرگ پیــش از مرگ «مرگ اجباری» نیست که همه انسان‌ها خواه‌ناخواه آن را در پایان زندگی خود تجربه می‌کنند و با آن زندگی مادی آن‌ها پایان می‌پذیرد. همچنین منظور مولانا از مرگ پیش از مرگ «مرگ اختیاری»؛ یعنی با اختیار خود لباس تن را کندن و از قید تن آزاد شدن نیز نیست.

 

ادامۀ نوشتۀ ایرج شهبازی را در شمارۀ نخست نگاه آفتاب، بخش جستار بخوانید.

No Internet Connection